روزمرٍّگی ها |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
بر خاک تیره فتادست دستان من
زین جامهای یادکه می خورند بنام من
در تنگ ننگ مرد چوپان و گرگ ونی
رنگ ونشان سرخ از کوی و برزنی
پر التهاب و سخت انگار می گذشت
این رهگذر به مرگ
فریاد بودنم در هجوه ی نشان
تیر خورده بی هدف بر مرکز نشان
در کوچه های شهر عاری ز شوق ره
بانگی زد و برفت مرد سیه به ره
تن مانده است هراس درپیچ هرمکان
بی یاد می گذشت از خاطر زمان
مردان پست شهر در لابه لای زن
هیبت فروخته بود مردانگی به زن
کوی و زمین و دشت عاری ز صخره ها
جنگل حقیر و پست در فقر نعره ها
خاطر ز یاد برد آن بیشه شیر را
سلطان بی فروغ فریاد پیر را
| لینک | ۱۳۸۸/۱۱/۱ - وحید میرشکار |
چگونه ایستادم
قدمهای سست وبی جانم دربی رمقی، تمام سنگینی تنم را به سخره و سفنتن پیش می راند و می رفتم تامل ایستایش به درک حماقتم نمی ارزید. غبار دلمردگی چراغهای سفید و زرد شهرزندگیم را آشفته خاطر به خواب می خواندند و باز چون اشتران لجوج کویر زندگیم را درنوردیدند خستگی فکر نه از سختی که بر درماندگی راه نقش می باخت .
این صفحه تنهایی من بود که در ابلهیت بزرگوارانه اش سیاه گونه به خود عرضه می کرد مرا، و من در تاریکی و پستی به خوش باوری تک تازی می کردم کوچه درماتم تنهاییم سیاه پوش و بی چراغ مانده بود و من در مسیر پر عابر جای بر پای رهگذرانی می گذاشتم که بازگشتشان سیاه نمایی روشنایی شهر را غمبارتر کرده بود .
عابرانی با گامهایی محکم و استوار از تهی، در نگاه مرده من سیاه زده سایه شبح می شدند و من می رفتم تادر خود بیشتر فرو روم.در مسیر مسخ و گس آور تنم به پوسته لرزان خود گهواره وار عادت کرده بودم وچشمانم به اندک نوری حساس .
شهر و کوچه و برزن دیگربار بی روزن شده بود. بوی بنگ وافیون دستهای پیوسته ام را به تاریکی جیب پناه می داد و من در تمام تنهایی خویش محو می شدم. لطافت جعبه ی سفید ، و خشونت جرقه های آتش مسیر زندگی ام شده بود. بی هدف ونمور ، خیس خورده از لابه لای مردمکان چشمهای گریزان شهر رد می شدم. درد بی وزنی تمام عطر دخترکان سیاه پوش و مردان دامن پوش را به بوی تعفن گندابم می کشاند و تمام لذت بوییدنم را جوی راکد لجن زده به گریز پذیری مردمکان حقیر و جذب تمامیت مرده ام فریاد میزد و من ایستادم تادر رکود سیالی آب بشکنم ، ایستادم ، ایستادم. لذت تمام شدنم را به گوارش پذیری درونم دادم و تمام شدم . عریان ایستادم ...
| لینک | ۱۳۸۸/۱۱/۱ - وحید میرشکار |
مرگیدن
باد مارا خواهد برد سرگردان پر پیچ و ژولیده
اشفته خواهدبرد برکوه ایستاده نظم در منظوم
معیارهای بودن ماندن وحضوری مبهم
اه
چگونه درفراموشی مرگیدن ماندیم نمور خسته باهیچ در بیهدف
گم شد نیستیمان گریز
که در نزیستن زیستیم
| لینک | ۱۳۸۸/۱٠/٢٥ - وحید میرشکار |
محرم ازادگی
جمله (محرم ماه پیروزی خون بر شمشیر است) ناخود آگاه مرا به یاد دادگاه محاکمه خسرو گلسرخی انداخت. آنجا که با صدایی رسا و در مقابل نظامیان آماده می گویند :اولین سوسیالیست عالم حسین است و من از حسین سوسیالیم را آموختم و او که خود را یک سوسیالیسم لنینیسم می نامیدد به آوایی شفاف و واضح می خواند که تا کنون حتی یک کتاب در این باره نخوانده و حال به جرم مرام اشتراکی مورد محاکمه قرار می گیرد و فریاد میزد که بر سر جانش چانه نمی زند و برای خلقش (خلق بی دفاعش )محاکمه خواهد شد .
حالا امروز عاشوراست و حسین آموزگار بدون ایدئولوژی آزادگی است آزادی وآزادگی مرام مشترکی است که ادیان و مذاهب و ایدئواوژیها بهم عاریه می دهند و ازیکدیگرنیز ب ما می برند.خصلت اعتلای بشریت و انسانیت.حد ایمان و اخلاق. مهار جبر و ظلم و طغیان .پرواز از من به ما ...
| لینک | ۱۳۸۸/٩/٢٧ - وحید میرشکار |
نامه فرزاد کمانگر در سوگ احسان فتاحیان
هر شب ستارهیی به زمین میکشند و این آسمان غمزده غرق ستارهها است سلام رفیق، چهگونه تجسمات کنم؟ به کدام جرم تصورت کنم؟ جوانکی نحیف بر فراز چوبهی دار که به شکفتن غنچهی خورشید لبخند میزند؟
| لینک | ۱۳۸۸/۸/٢۱ - وحید میرشکار |
جعفر ابراهیمی ازندریانی معلم آزاد اندیش و دلسوز
پس از تحمل نزدیک به ٨۵روز زندان آزاد شد .
جعفر عزیز شادمان و آزاد بمانی
| لینک | ۱۳۸۸/۸/۱۸ - وحید میرشکار |
جرم جرم است جنایت پیداست
از کناری آرام، می گذشت مخموری
غم بر آن دیده رها
درد در اوج نگاه
قامتش اما سست
پست در محکمه های پرواز
بر همه بالا دار سطح کفش خورده ای را پیدا
قامتش خورده تلنگر بر دشت
دشت هموار سیاهی،سوزان
یا کویری برهان یا نهایت سطحی از بر تن عریان
می گذشت انگاری
آب پستی بر کوه
کوه اوج شکوه سر خمیده بر آب
فصل فصل سقوط و پستی است رنگ رنگ نحیف صدرنگ
آه چه بد می تازد سایه مرگ با رنگ
چونکه بگذشت بگفت
سبز را دیدی
رنگ شادابی را رنگ سرمستی را عاریت را ز بهاری پیدا
قامتی افراشته
خون به رگ جوشان است
هان آب است به سیل خروشان
ره رو
می تراود در شهر
شور آغشته به رنگ
رنگ رنگ سبز است جاودان باید بود ؟
رنگ رنگ دعا
سیدی آمد راه
ره چو فتح آمد باز
قامتی پیدا گشت
ریشی اندک پیدا شد
برسبیلی منحوس
دور گردن، سبزی
شال گردن پیدا شد
مرد مخمور نگاهی می کرد زن مغموم صدایی می داد
غم دل اینک بود درد مبهوت، به هر دو چیره
آن یکی هم آمد
شانه ای داد به اوج
رفت و گم گشت در اندیشه ولگردی ها
دیگری ماند به مبهوت،نگاه
غم سالها را او بانگ می داد بانگ رها
می شنیدم در غوغا
گه صدایی پنهان
جرم جرم است جنایت پیداست رنگ سبز است، چه صد خون پیداست
آه مردم نروید بر این راه
ره خروشان و جنایت بار است
ره نه سبز است که خونی رنگین
می نشیند بر این پستی خاک
ازبر دار بلند
جرم جرم است جنایت پیداست
این یکی سالی چند
چون سلیمانی بود
تاج و تختی در دست
جور،حکمی می راند
آن یکی هم اینک سید خندان نیست
یادمان زندان هست
هشت ساله، نیش خندی
گریه ها داشت به باد
باد رفت و غبارش بر جاست
آه چه فراموش کاریم پیر هفتادیست او
"از چه رو می شکنی ای باد زنبق ترد بیابانی را"
سبز سبز است ولی خاک همان خاک سیاه
برنیاید از آن
شوق سر مستی ها
پایمردی آزاد
فتح باغی دلشاد
گه از آن، سبز بر آرد قامت
باطنش چرک و زوال آید رنگ
هان که غافل نشویم
جرم جرم است جنایت پیداست
| لینک | ۱۳۸۸/٥/٢۸ - وحید میرشکار |
- اول به سراغ یهودیها رفتند من یهودی نبودم اعتراضی نکردم ،پس از آن به لهستانیها حمله بردند من لهستانی نبودم اعتراض نکردم ،انگاه به ایبرالها فشار آوردند من لیبرال نبودم اعتراض نکردم ،نوبت به کمونیستها رسید من کمونیست نبودم پس اعتراض نکردم ،سرانجام به سراغ من آمدند هر چه فریاد زدم دیگر کسی نمانده بود که اعتراض کند... برتولت برشت
- آنروزها گذشت و شما آرام نشستید برصندلیهای چرخدار و گردانتان ، خندان به دور خود چرخیدید راه دوری نیست از اعترافات کیانوری تا ابطحی از سطح سحابی و افشاری تا عطریانفر و زید ابادی
- آقای میرحسین موسوی خامنه چقدر راحت نشستید وچون توده ای و چریک و مجاهدین نبودید خندیدید و دیگران گریستند.
- آقای خاتمی یادمان هست که تصویر سحابی و افشاری و دانشجویان دیگر مضحکانه بر جعبه جادویی و فاسد جمهوری اسلامی نقش بست و خندیدید و دیگران گرستند.
- خرداد ١٣٨٢ آنان که آمدند مجلس دانشجویانی فعال تحکیمی به همراه همسر مهدی امینی زاده گریستند بر نادانی و خرسندی شما و شما جناب کروبی در بی تفاوتی ابلهانه پرسیدید و گفتند و چرخیدید تا صندلیتان تمام شد.
- چرخید و چرخید تاریخ و گردونه سیاهنمایی شما سیاه تر شد اما سنگ بر سنگ نماند تا آسمان تپید و از شانس بد شما آسمانتان بلند بود و وسیع ، اوارش هم سنگین تر سهمگین تر.
- اگر امروز (جوانی)عضو ارشد سپاه بدنبال محاکمه شماست آنروزها شما بدنبال محاکمه که بودید ...
- انروز شما نشستید ودر بیدادگاهایتان مرتضوی ها حکم بریدند و ما امروز نحیف و فلج افتاده ایم قفیر و ندار از توانایی
- اگر انروز که جعبه های تلخ شیرینی خبر مرگ دخترکی در زندان شما نبود امروز محکمه های فاسدتر از شما انگشت تجاوز را بر شما نشانه می رفتند.
- ما سالهاست که مورد تجاوز روحی و جسمی قرار گرفتیم و دم نزیم و امروز کروبی و خاتمی و میرحسین ناجی ما شدند وای بر ما...
| لینک | ۱۳۸۸/٥/۱٩ - وحید میرشکار |
آزادی.. آزاذی... آزادی.. آزادی...آ.آ.آزا.ا.ادی
امضا کنندگان این بیانیه ،ضمن ابرازهمدلی با خانواده ی آقای ابراهیمی ،خواستار آزادی هرچه سریع تر ایشان
| لینک | ۱۳۸۸/٤/۱٢ - وحید میرشکار |
جعفر را آزاد کنید
فریاد جعفر ابراهیمی ازندریانی فریاد تمامی معلمانیست که حق را فریاد می زنند.
جعفر ابراهیمی از فعالان کانون صنفی معلمان تهران در روز جهارشنبه ٢٠خرداد هشتاد و هشت بازداشت و روانه زندان شد آنچه حاصل تلاش دوستانمان بود تنها مشخص شدن محل بازداشت او در بازداشتگاه ٢٠٩ اوین می باشد و قاضی پرونده جعفر قاضی حداد می باشد. البته انچه از اظهارات قاضی حداد بر می اید ناتوانی او در توضیح دادن به پرسش چرا بازداشتش کردید می باشد. و هنوز دلیل دوست داشتن و خوب کار کردن بالاترین دلیل جرم در ایران اسلامی است
امید واریم جعفر آزادانه فریادهایمان را تکرار کند.
| لینک | ۱۳۸۸/۳/٢٩ - وحید میرشکار |

